گیلنازجانگیلنازجان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

گلکم

مریض شدن گل دختر

الهی مامان برات بمیره 12 آبان از عصر کمی صدات گرفته بود من بردم خوابوندمت، سه روز مامان بزرگت اینا اینجان اومدم باهاشون گپ و گفتگو .. دیدم شما یک ساعت صدات نمیاد و گریه نکردی آخه معمولا نیم ساعت بعد باید بیدار میشدی.. بهت سر زدم دیدم.. تو تب می سوزی.. 38.7 وای منو بگو داشتم می مردم .. صدای قلب بابات و با خس خس نفس کشیدنش استرس منو بیشتر میکرد  بابایی خیلی این جور موقع ها می ترسه خصوصا تو تب بالا... خلاصه فوری از استامنیفون که دو ماه پیش باز کرده بودم مجبوری دادیم بهت و تن شویه کردیم کمی بهتر شدی.. بابا رفت و برات دفین هیدرامین و استا تازه خرید اومد.. وای که امشب جمعه است فردا هم تعطیل.. تا صبح شما همین طور تب داشتی و قطع نمیشد ما هم...
20 آبان 1391

سفر شمال

سلام گل دختر مامان بالاخره شما دخمل قشنگم قسمت شد بری گیلان سرزمینی که نامت از اونجاست نازنینم.. اونجا حالت خوب بود خوش گذشت و تو رو روزی دو سه بار می بردم تو باغ مامان بزرگ می چرخوندم.. شقایقها گل داده بودن و زیر درختای کیوی رو خوشگل کرده بودن اما متاسفانه عکسی نگرفتیم یعنی هر روز میگفتیم فردا... آخرشم بارون گرفت و نشد از شما عکس بگیرم اما در کل خوب بود انشالله دفعه بعد بیشتر میگردونمت.. عکس پاهای خوشملت میذارم ... ...
6 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گلکم می باشد